

|
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم غمگین تر از فریاد...
|
به چه مي خندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟
به چه چيز ؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
به چه مي خندي تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟
به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است بخند
دلم واسه بچگی هام تنگ شده
حالم اصلا خوب نیست
خدایا کمکم کن...
و هر چه به عمق رویم تاثیر کمتر است...
در شبي پاييزي تو شدي همسفرم
هر دو در جاده اميد و خيال رو به سوي دل تاريکيها
مثل يک سايه روشن لرزان به جلو مي رفتيم
باد در کنار جاده در گوش درختان
با صداي پر اندوه خويش ناله هاي پر حسرت ميکرد
اشک غم از دل ظلمت بر سر ما مي ريخت
پس از اين جاده خاموش روبروي ظلمت شب
که خبر از پوچي اين راه ميداد
يار شبگرد غريبي بوديم ..که غريبانه در اين جاده جلو مي رفتيم
اولين بار که من در چشم تو خيره گشتم
چلچراغي پر اميد بر سر جاده خاموش ز صحراي دلم غنچه زد
ناگهان زمزمه اي سرد و سياه
در گلوي شب تاريک شکست
باد در گوش درختان خزان ديده باغ خبر از آمدن فصل بهاري خوش داد
شاد بودم که تو را مونس خود مي ديدم
همره پر ز اميد شب من، چشم تو بود ....
ناگهان..
در خم جاده تو را گم کردم
شايد از ديدن من سير شدي
که در اين ظلمت محض، در دل جاده سرد
همچو يک برگ خزان ديده رهايم کردي
تو که مي دانستي من به اميد تو شبگرد شدم
پس چرا نيمه شب
پس چرا در دل يک راه بلند
مثل يک خاطره تلخ رهايم کردي؟
حال از زمزمه سرد درختان شب
يا که از ناله يک باد بپرس تا بداني که من اينک تنها
زير باران..زير باران
همه شب دوخته ام ديده بر اين جاده سرد
تا که باز همسفرم در اين جاده تاريک شوي......
از قصه تا قصه
جایی بیرون از همه زمانها
دورتر از همه مکانها
دختری تنها
با چشمانی بسته
ایستاده است
نفس میکشد بهت گنگ سایه تنی را...
که شبی آمد رخنه کرد آرام آرام در زخم کهنه تنهاییش
ایستاده است دختری تنها...
با چشمانی بسته
که فرو می خورد اشکهایش را
دم به دم به بهانه سوزانندگی خالی آغوشش
با چشمانی بسته
که رویای برق چشمان بیگانه ای دور...
آتش زد خواهش نور را در شبهای پر تشویشش
و خاموش کرد نگاه منتظرش را پشت پلکهای سنگین بی آرزویش...
دختری ایستاده تنها ...
گیسوانش را بر باد بی آواز سپرده
که رشته رشته موهایش جایگاه حزن آلود بوسه بود
و همه جایگاه رویش درد آلود خاطره...
دختری تنها...
که آفتاب و آسمانش را بخشید آرام آرام بر سایه و زمین
و ایستاده با تنی از جنس خیال
بر صفحه کاغذین دروغی به نام زیستن
تنهای تنها
بی نشان در هیچ یادی
تنها
با یادگاری نقش بسته در زخم کهنه تنهاییش
که او را بی ترحم بر تنفس زنجیر کرده است......
و خسته
مثل تمام مسافران جهان
تنها ماه
بر گونه هايم مي پاشيد
چشم که باز کردم
باران
تمام روياهايم را شسته بود...
خدا کند که بدانی چقدر محتاج است
نگاه خسته من به دعای چشمانت
مادر...
روزت مبارک مامان جونم![]()
دیروز شنیدم پدر یکی از بهترین دوستهام، دوست خانوادگیمون فوت شده. اونم شب جمعه. اصلا باورم نمیشه خیلی دردناک و عذاب آوره
برای خانوادش از خدا طلب صبر میکنم. مراسم شب هفتمش پنجشنبه(روز شهادت حضرت فاطمه) است. برای شادی روحش دعا کنین
![]()
ای پدر رفتی و بر چشم فلک اشک نشاندی مثــــل شبنم شدی و بر لب گلبــــرگ نمــــاندی
آسمان رنگ سیاهی زده بر صورت خورشیـــــد چنگ خود را به زمین می زند از رشک تو ناهید
اای پدر خـــــانه مـا خانه غمگیـــــن شده اینک قلب مـــــا از غم هجــران تو سنگین شده اینک
چون پرستـــــــوی مهاجر شدی و پر بکشیدی ســــوی آن منزل جــــاوید چه مستـــــانه پریدی
ای پدرشیشه عمرت به چه سنگی بشکسته قلب مجـــــروح تو با تیــغ که در خــون بنشسته
شـــرم بر سنگ زمینی که چو من اشک نبارد شــــــرم بر خاک زمینـــــی که بـــــه دل آه ندارد
ای پدر دیده گشا و بنــــــــگر خلق و زمــان را سینــه ی چاک شده از غم هر پیـــــر و جوان را
اشک خون بار یتیمان تو چون جوی روان است گویـــی از بعد تو هر عید چنان فصل خزان است
ای پـــــدر یاد تو هــــرگز نرود از دل و جـــــانم منتظــــر باش که مــــن نیــــز به نزدیک تو آیــــم
رفتنت سخت ترین ضــربه به آهنگ زمان بود دوریت آه جگــــــــــــر ســـــوز زمــــــــــــــــــان بود
چشم بگشا که دلم کرده هوایت
شايد زيادي زنده ماندهام
زنده ماندنم ، دشنامي است به آغاز هر تولد
در زنده ماندنم
نه رويايي ميشکفد
و نه صدايي اوج ميگيرد
من به هرچه سفيد است
لعنت فرستادهام
گزينههاي هستي را يک به يک خط ميزنم
چشم بر هم زدني بود و گذشت
عمر را مي گويم
گرچه شايد زين پس
باشدش چند صباحي در پيش
ولي از اين لحظه
پلک بر هم نزنم
نکند باقي عمر
اينچنين زود به پايان برسد...
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است...
بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است...
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
شب افتاده است و من تنها و تاريکم
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي
دلم تنگ است...
تولد چهارسالگیت مبارک عصریخی من
مجبور شدم الان از کافی نت آپ کنم چون تهرانم، شب نت ندارم
امروز خیلی دلم گرفته. دانشگاه قبول نشدم و هزار تا چیز دیگه...
یه شب فال حافظ گرفتم. این شعر برام اومد:
نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار که ازجهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان ِ خود رسان بازم
خداي را مددي اي دليل ِ ره، تا من به کوي ميکده ديگر علم برافرازم
خِـرد زپيري من کي حساب برگيرد که باز با صنمي طفل عشق ميبازم
بجز صبا و شمالم نمي شناسد کس عزيز من که بجزباد نيست دمسازم
هواي منزل يار،آب زندگاني ماست صبا بيار نسيمي زخاک شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي شکايت از که کنم،خانگي است غمازم
زچنگ زهره شنيدم که صبحدم ميگفت
غلام حافظ خوش لهجهء خوش آوازم
اي خدا خداي بيکسان
اي خداي درد مندان
دلم براي آن پرنده زخمي سخت ميسوزد
که ناي پريدنش نيست...
به ياد تقديرم
و تشابهش با آن پرنده کوچک که مي افتم
و به ياد "الا بذکر الله تطمئن القلوب..."
قدري چشمهايم را مي بندم و درد را از ياد مي برم
خدا هر چه بخواهد...
توکلت علي الله...
که هميشه پنهان است
هميشه
هميشه
هميشه
و يا به قول قاصدکها
ستاره ي من
همان است
که پيدا نيست...

بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم! مي شود!
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست
تا بعد، بهتر مي شود...
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي
همين!
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست!
اين جمله را با تلخي اش، صد بار تضمين مي کنم...
باران مي بارد
«بيدار بمان با من اي يار»
گوش سپار به آنچه باد مي گويد
و به صداي قطره قطره آب
که با سرانگشتان ظريف بر شيشه ي پنجره مي کوبد
تمام تن، تپش و دل
محو صداي آن همزاد جادويي ام
که در بستر آسماني اش
خورشيد را چهره به چهره ديدار کرده است
و اکنون فرود مي آيد، سبکبال و سيال
دست در دست باد
همچون مسافري که از سرزمين عجايب باز ميگردد
چه شاد است گندمزار مواج و علفزار
که بيقرار مي رويد و مي بالد
چه فراوانند در و گوهرهاي آويخته از شاخه هاي صنوبر پربار
«بيدار بمان با من اي يار »
گوش سپار به نغمه ي موزون باران
سربگذار بر سينه ام
تا احساس کنم ضربه هاي شقيقه ي تو را
کوبنده و گرم...
همچون ضربه هاي سنگين داس بر کشتزار پيکرم
«بيدار بمان با من اي يار امشب»
هردوي ما جهاني يگانه ايم
خلوت گزيده به همدستي باد و باران
در عمق پرتگاه گرم بستر
«بيدار بمان با من اي يار امشب»
شايد ما ريشه اي مشترکيم که از آن، ساقه اي زيبا خواهد روييد فردا:
تباري تازه
نگاه من به سقف اتاق دوخته
ماه از پشت پنجره بر فراز آسمان
همچنان به کوتاهي نردبان ها لبخند مي زند!!!
من به گرما و خورشيد
«تو و دلتنگيهايم...»
اما ماه همچنان از پشت درخت همسايه مي درخشد
و من به کوتاهي نردبان ها مي انديشم...
تا خدا فاصله اي نيست ... بيا !
با هم از پيچ و خم سبز گياه
تا ته پنجره بالا برويم
و ببينيم خدا
پشت اين پنجره ها
لحظه اي کاشته است
من به پرواز خدا در دل من ، در دل تو...
بارها معتقدم
و قسم مي خورم اين بار به هر آيه ي نور
تا خدا فاصله اي نيست ... بيا !

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟
اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره
آری با تو هستم...
با تویی كه از كنارم گذشتی...
و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!

هيچ چيز تکرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد
پروانه بر شکوفه اي نشست
و رود به دريا پيوست...
تولدم مبارک
هيچ کس با من نيست
مانده ام در قفس تنهايي
مانده ام تا به چرا انديشه کنم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من

زمان گنگ مي شود و من گم مي شوم در هياهوي خيال
و مي بينم خود را در گوشه اي از اتاق
و باور مي دارم جدا از تو بودن را
و خيسي برگ دفتر خاطراتم که با چشمه ديده ، تر گشته است
و سنگيني تنهايي را که بر ستون فقراتم بيداد مي کند
